بي خواب..
۱۸ آبان

۴ آبان
فکر کردن به اینکه یکسال پیرتر شدم و اینکه توی این یکسال عملکردم چطور بوده و به یاد آوردن خاطراتی که توی این یکسال اتفاق افتاده اصلا فکر خوشایندی نیست ! در نتیجه ترجیح میدم فکر کنم چند وقتیه که از تولدم گذشته تا اینکه بخوام خودم رو براش آماده کنم !!
۱۶ مهر
داشتم فکر میکردم که این چند وقته ، خصوصا یکی دو سال گذشته کجا اشتباه کردم ؟ خیلی کلنجار رفتم که بتونم یه توجیه منطقی برای سلسله حوادث و اتفاقاتی که توی این دو سال رخ داده پیدا کنم ! اما خود کلمه ی “اتفاق” یا “حادثه” منطق رو نقض میکنه !
سعی کردم برای اشتباهات خودم توجیهی پیدا کنم ! نشد.. هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم چون نیازی به توجیه ندیدم ! بعد از این همه بالا و پائین کردن متوجه شدم واقعا خیلی جاها کاری از دست آدم بر نمیاد و خیلی از تصمیماتی که بعدها اثرات منفی یا ضررش رو میبینیم توی اون برهه ی زمانی که مجبور به گرفتنشون شدیم کاملا منطقی و درست بنظر میرسیدند ! رها کردن کاری که فارغ از همه ی فاکتور هاش از نظر مالی بازدهی خوبی داشت و نقل مکان به تهران و تجربه نه فقط کار جدید بلکه زندگی مستقل و مجردی اون موقع بنظرم فکر درستی میومد ! گرچه میدونم توی خیلی مسائل اشتباه کردم و توی پاره ای از موقعیت ها اگر تصمیمات بهتری گرفته بودم نتایج بهتری هم به دست میاوردم .. ولی اینا فقط پاک کردن صورت مسئله است ! مهم اینه که فکر میکنم ، تجربه ای که توی اون دوره به دست آوردم عالی بود ! شاید از نظر مادی خوب نبود ولی تاثیری که روی زندگیم داشت خیلی رضایت بخش بود ! دوست دارم بازم تجربه اش کنم ! چاره ای نبود ، مجبور به برگشتن بودم.. مجبور به شکستن ! اما اینجا دیگه از دست من کاری بر نمیومد ! هیچ دوراهی ای وجود نداشت که من قادر به انتخاب مسیر باشم ! توی یک خیابون یک طرفه اونم بدون راه در رو مجبوری مستقیم بری ! خیلی بهش فکر کردم.. جبر زمونه است ! وقتی قراره چیزی بشه ، از تو کاری ساخته نیست ! خیلی وقتها تو صرفا مجبوری پیروی کنی ! نه جایی برای حسرت خوردن هست نه جایی برای غفلت (!!) ! فقط مدتی که گذشت ، میفهمی هر چیزی سرجای خودشه ! درست سر جای خودش و تو چاره ای جز کنار اومدن نداشتی و نداری ! فقط زمان میبره که بهش برسی !!
۸ مهر
بچه که بودم، خدا مهربون تر بود ! بچه که بودم، قصه های بابابزرگ شنیدنی بود ! بچه که بودم، آبنبات ها خوشمزه تر بودن ! بچه که بودم، واسه بغل بابا رفتن بهونه نمیخواستم ! بچه که بودم، دوچرخه ام همه ی دنیای من بود ! بچه که بودم، شمردن ستاره ها رو دوست داشتم ! بچه که بودم، خلبان شدن بزرگترین آرزوم بود ! بچه که بودم، عزیز منو بیشتر از همه دوست داشت ! بچه که بودم، موقع زمین خوردن مامان با ترس میدوید طرفم ! بچه که بودم، واسه شکستن قلکم بی تابی میکردم ! بچه که بودم، فکر و ذکرم گل کوچیک با بچه های محل بود ! بچه که بودم، پا به پای بابا میرفتم شکار ! بچه که بودم، وقتی به خاطر پول تو جیبی اخم میکردم بابا بیشتر بهم میداد ! بچه که بودم، مشق شبم رو با کمک مامان مینوشتم ! بچه که بودم، نمیفهمیدم خستگی چیه ! بچه که بودم، جایزه های معلممون بهم مزه میداد ! بچه که بودم، زندگی تلخ نبود ! بچه که بودم… کاش هنوزم بچه بودم !
۶ مهر
مث خوره افتاده تو جونم ! اصلا نمیتونم از سرم بیرونش کنم ! صدای لعنتیش توی گوشمه ! مدام تکرار میشه ! نمیتونم … نمیتونم… نمیتونم بهش توجه نکنم !! .. روی اعصابمه ، مغزمو میخوره ، روانیم میکنه !! ااااااه ! حرومزاده ی عوضی ! بس کن ! تا کی میخوای ادامه بدی !!؟ تا کی میتونی !!!؟ تو ، رفتی ! تو مردی !! چند ساله !! تنهام بذار لعنتی ! گورتو گم کن ! گمشو و همه ی اون خاطره های آشغالت رو با خودت ببر !! ازت متنفرم ، میفهمی حروم زاده !!؟ مـــتـــنـــفــــرم ! تنهام بذار.. دیگه بریدم..
۱ مهر
… و باد شمال ، با دستان سردش ، برگ ها را چه گرم رنگ میزند ! زرد ، نارنجی ، قرمز… داستان خزان ، اینگونه آغاز می شود …
بالآخره پائیز از راه رسید.. پر خاطره ترین فصل سال ! بدرود تابستان لعنتی !!
۳۱ شهریور
صبح زود ، تختخواب بهم ریخته ، زنگ تلفن ، استرس ، تنهایی ، سر درد ، قهوه ی یخ ، سیگار ناشتا ، تکاپو ، هراس ، کار عقب افتاده ، قرار ، تعقیب ، ذهن درگیر ، خنده های هیستریک ، سیگار ، شب ، سرفه ، خیابان های تاریک ، تردید ، هیجان ، ملاقات ، سیگار ، لاستیک پنچر ، شک ، استرس ، پاکت سیگار خالی ، فحش ، نیمه شب ، سر گیجه ، تهوع ، درد قدیمی ، افکار مغشوش ، صبح زود ، خونه ، قرص ، تختخواب نامرتب ، خواب !
۲۴ ساعت از زندگی من …
۲۵ شهریور
ولله ! بالله ! آدم میمونه !! بکنه ! نکنه ! بده ! نده ! یا چی !! 
من که (دور از جون شما البته) به گه خوردن افتادم..
یعنی دفعه ی آخرمه اینطوری میکنم و میدم ! 
ما دو سال پیش خر شدیم و کردیم ! حالا گندش در اومده ! بزور میگن بده
آخه این درسته ؟ 
شماها هیچ وقت نکنید !! از من بشنوید ! حتی اگه طرف دوست صمیمی تون باشه و هی اصرار کنه !! این چیزا دوست و رفیق نمیشناسه ! دلخوری ـه یه دوست میارزه به عواقبش !!
باور کنید راست میگم ! اگر من نکرده بودم ! الآن مجبور نبودم بدم !! 
۲۱ شهریور
لول ، بعد از کش و قوس های فراوان و بالا پائین کردنای زیاد.. و نوشتن توی جاهای مختلف.. (البته هنوز تصمیم قطعی نیست ولی اجالتا تا مدت نامعلومی) تصمیم گرفتم اینجا یه وبلاگ نقلی و کوچول موچول واسه خودم راه بندازم.. 
انصافا غیر از آدرس وبلاگ که یه اضافه ای داره.. تمام امکاناتی که یک نفر برای راه انداختن یه بلاگ کوچیک نیاز داره رو اینجا فراهم کرده.. سپاس خویش رو بدنویسله و با استفاده کردن از سیستم بلادلان عزیز در سرویس بلاگ ها بهشون ابراز میدارم 
فعلا همین تا ببینیم چی میشه دیگه ! 
دیدگاههای تازه